هری پاتریست ها

این وبلاگ درباره داستانها و فیلم های هری پاتر و مخصوص همه ی هری پاتریست هاست!

توی یه چشم به هم زدن همه جای هاگوارتز پر شد از سر و صدای بچه هایی که از خوابگاه هاشون بیرون اومدن.مک گونگال و دامبلدور جلوی جمعیت اومدن و همین طور که ارشد ها در حال ساکت کردن بچه ها بودن وارد درمانگاه شدن.

 

مک گونگال با دیدن مادام پامفری  که بیهوش روی زمین افتاده بود جیغ زد :

-اووووووووووه...خدای من!!!!!!!!!

و بعد غش کرد و صاف افتاد تو  بغل دامبلدور!!!در همون لحظه پروفسور وکتور معلم درس ریاضیات جادویی اومد جلو و نبض مادام پامفری رو گرفت.

-نگران نباشین...زنده س...

همون لحظه مک گونگال به هوش اومد و گفت:خدای من...گلن!!

دامبلدور که گیج شده بود گفت:گلن دیگه کیه مینروا؟

مک گونگال گفت:بعدا بهت میگم.

و بعد سریع دوید طرف تخت گلن دیویس.پرده رو که کنار زد چنان جیغ بنفشی کشید که همه از ترس با هم جیغ زدن!!!

مک گونگال بریده بریده گفت:خو...خو...خون!!!!!!!!

روی تختی که مال گلن دیویس بود پر لکه خون بود و لباس های پاره  پاره شده اون هم اونجا بود...مک گونگال از ترس مثل گچ سفید شده بود...در همین حال دامبلدور گفت :اینطور که پیداست یکی اینجا مرده...ولی خیلی عجیبه!!اثری از جنازش نیست.

بعد دامبلدور خیلی آروم لباس های پاره پوره ی گلن دیویس رو برداشت و در کمال حیرت و تعجب همه اساتید و دانش آموزان سه بطری آب کدو حلوایی زیر لباس ها پیدا کرد...در یکی از بطری ها رو پروفسور وکتور باز کرد...توی بطری پر از خون بود...کنار بطری ها یه یادداشت نوشته شده بود:

This is the blood of real Gellen Davis

   Dont look for her body

It has been distroyed before

پروفسور وکتور:

دامبلدور گفت:خیلی خوب...من باید از این ماجرا سر در بیارم.ولی نه الان.همه برگردن به خوابگاه هاشون:|

و این شد که همه رفتن بخوابن.توی راه هری به هرماینی که دیگه دلخور نبود گفت:هرماینی به نظرت چه اتفاقی افتاده؟

هرماینی با وحشت جواب داد:خب...من فکر میکنم یکی مخفیانه وارد هاگوارتز شده...گلن دیویس رو کشته-در این مورد مطمئن نیستم-یکی از شیشه های طبقه ۵ رو شکسته بعد از یه جای دیگه خارج شده....اصلا این گلن دیویس که میگفتن کیه؟چه طوری وارد هاگوارتز شده؟چرا ما خبر نداریم؟؟

هری گفت:نمیدونم!راستی هرماینی تو از کجا فهمیدی که شیشه طبقه ۵ شکسته؟

هرماینی گفت:چون من داشتم از طبقه دوم(دستشویی میرتل گریان)میومدم بالا و صدا رو شنیدم.

هری پرسید:اونجا چی کار میکردی؟؟

هرماینی گفت:به میرتل رفتم سر بزنم...در ضمن یکی از دستشویی های اونجا درست شده!!

رون گفت:کی نصف شب میره توالت؟

هرماینی گفت:ساکت شو رون!!خب آدم دستشوییش میگیره!!

هری گفت:ول کنین بابا...پنجره شکسته  طبقه ۵ رو چی میگین؟؟

ناگهان رون به هرماینی خیره شد.و گفت:راست میگه هری..ولی ...تو گفتی شیشه پنجره شکست...اما پنجره ای نشکسته بود!!فرد بهم گفت که مک گونگال اینو گفته!!

هرماینی با لحن حق به جانبی گفت:رونالد!من که نگفتم حتما پنجره ای شکسته شاید گلدونی چیزی....

هری وسط حرف اون دوتا پرید:بیاین بریم نگاهی بندازیم!!

هری رون و هرماینی به طبقه ۵ رفتن.اونجا هیچ چیز شکسته ای به چشم نمیخورد.هرماینی دنبال گلدون شکسته...و رون هم دنبال لوستری که از جا کنده شده باشه و شکسته باشه میگشت...هری هم دنبال یه رد به جا مونده از مجرم میگشت.

آخر سر اونها همه جا رو دیدن ولی چیزی پیدا نکردن.

هرماینی گفت:هیچی نبود.هیچی نشکسته بود.

رون خمیازه کشید و گفت:دیدین گفتم چیزی نیست؟بیاین بریم.

هری گفت:ما هنوز همه جا رو نگشتیم موزه مدال ها مونده!!!

و رفتن تو...هرماینی کمی بعد چیزی دید و به سمت  اون طرف موزه دوید...بعد با صدایی وحشت زده گفت:اینجاست!!بیاین بچه ها!!

هری و رون اومدن...یکی از ویترین های موزه شکسته بود.و مدالی که توش بود هم نبود.هری چشمش به نوشته طلاکوب شده روی پایه چوبی ویترین افتاد.کلمات توی چشماش منعکس شدن:

Tom Marvolo Riddle

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:25 توسط helia potter| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست