هری پاتریست ها

این وبلاگ درباره داستانها و فیلم های هری پاتر و مخصوص همه ی هری پاتریست هاست!

سلام بچه ها!چه طورین؟

ببخشید کمی دیر آپ کردم.خب همیشه که وقت ندارم هی تند تند آپ کنم!!

با این حال برای این که ناراحت نشین و در ضمن حالتون از یکنواختی داستانای وبم به هم نخوره این عکسا رو براتون گذاشتم.

راستی...نظر فراموش نشه!!

هری و جینی در تالار اسرار

harry-potter-and-the-chamber-of-secrets-harry-ginny

لاکهارت با لبخند ملیح

harry-potter-and-the-chamber-of-secrets-lockhart

دابی جن آزاده

harry-potter-and-the-chamber-of-secrets-dobby

الیور وود..بهترین کاپیتان کوییدیچ در دنیا(و یکی از شخصیت های خوشتیپ!)

 Oliver.jpg

دوباره الیور وود

بازم الیور وود

هری و رون و هرمیون

harry-potter-and-the-deathly-hallows-part-1-kids

هری و تعدادی مشنگ در معرض حمله ی دوزخیان

harry-potter-and-the-deathly-hallows-part-1-billboard

هرمیون در لباس بلاتریکس!!!

harry-potter-and-the-deathly-hallows-part-2-helena

هری و ولدمورت

harry-potter-and-the-deathly-hallows-2-harry

رون و هرمیون

این مطلب رمز داره..هرکی خواست ببینه وبشو بده به من تا رمزو بهش بدم!!

 ریموس لوپین

هری در حالی که تصویرشو توی یه آینه ی شکسته میبینه...

الیور وود در بزرگسالی

خوب دیگه تموم شد...حالا بازم از این آپا میکنم بچه ها!!

دوباره تاکید میکنم...نظر یادتون نره ها!!!

(با تشکر از پریا کالینز)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت 18:31 توسط helia potter| |

در این داستان هری پاتر ۱۶ ساله را میبینیم که در یک روز آروم مشغول خوندن روزنامه در یک کافه تریا هستش.خبر روزنامه در مورد حمله ی مرگخوار ها به دنیای مشنگ هاست که برای هری یه هشدار بزرگ محسوب میشه.هری متوجه میشه که باید هر چه زود تر جلوی ولدمورت رو بگیره تا دنیای همه رو خراب نکرده و این موضوع اونو به شدت گیج میکنه.اون در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده بوده دامبلدور رو میبینه که در ایستگاه اتوبوس جلوی کافه تریا ایستاده و بهش نگاه میکنه.اون با هری حرف میزنه و میگه که برای نابودی ولدمورت کسی رو میشناسه که میتونه کمکشون کنه.اون هری رو به یه خونه ی متروکه میبره و در اونجا مردی به اسم هوراس اسلاگهورن رو بهش معرفی می کنه.

   اسلاگهورن به هری میگه که در گذشته معلم تام ریدل(ولدمورت)بوده و همچنین دلیل زنده بودن اون رو تا الان به هری میگه.اون به هری میگه که تام ریدل شیفته ی جادوی سیاه بوده و علاقه ی خاصی به پیدا کردن راهی برای زندگی جاودان داشته.به خاطر همین هم از اسلاگهورن طرز ساختن جان پیچ رو خواسته بوده.(جان پیچ شیئیه که آدم میتونه یه قسمت از روحشو داخل اون قرار بده)و اسلاگهورن بی شعور هم به تام ریدل میگه!تام ریدل هم با کشتن افراد مختلف (که قدم اول برای ساخت جان پیچ بوده)فرت و فرت جان پیچ میسازه!!همینطور اسلاگهورن بهشون میگه که تا جان پیچ های ولدمورت نابود نشن اون هم نمیمیره!

    در آغاز سال تحصیلی جدید هوراس اسلاگهورن معلم درس دفاع در برابر جادوی سیاه میشه.هری هم با دامبلدور کلاسهای خصوصی داشته که در اون در مورد نابودی ولدمورت مشورت میکردن.بعد از یه مدت هری یه دفترچه ی کهنه رو پیدا میکنه که متعلق به شاهزاده ی دورگه بوده.توی اون دفترچه نکاتی راجب معجون سازی نوشته شده بوده که واقعا به درد بخور بوده.هری با خوندن اونا موفق میشه که در درس معجون سازی-که اسنیپ معلمش بوده-شاگرد اول بشهو اسنیپ شاخ در بیاره.

    در اواسط سال تحصیلی هری کم کم متوجه رفتار عجیب دراکو مالفوی میشه.اون این اواخر خیلی مضطرب به نظر میرسید و دائما از جمع دوستاش خارج میشد.یه روز که هری اونو تعقیب میکنه اون هری رو میبینه و با هم دوئل میکنن.آخر سر دراکو بدون هیچ دلیلی زخمی میشه و اسنیپ هم به هری شک میکنه.

     مدتی بعد دامبلدور هری رو با قدح اندیشه آشنا میکنه.بعد دامبلدور خاطره ی اولین ملاقاتش با تام ریدل رو به هری نشون میده.هری میفهمه که ریدل از بچگی توی یتیم خانه ی وولز(wool s)بزرگ شده و پدر و مادرش رو از دست داده بوده.دامبلدور به هری میگه که دفترچه خاطرات تام ریدل یکی از جان پیچ های ولدمورت بوده که هری اون رو در سال دوم تحصیل در هاگوارتز نابود کرده بوده.

 یه مدت بعد هری و دامبلدور تصمیم میگیرن به دنبال جان پیچ های ولدمورت از قلعه خارج بشن ولی با دیدن علامت تاریکی(dark mark)تصمیم به بازگشت میگیرن.در اون وضعیت ولدمورت و دار و دستش به هاگوارتز حمله میکنن و کل مدرسه رو داغون میکنن.(تازه گرگنما ها رو که نگو و نپرس!!)

   بعد از این ماجرا در برج ستاره شناسی مدرسه دراکو مالفوی به دامبلدور حمله میکنه و اونو خلع سلاح میکنه.بعد هم بلاتریکس پیداش میشه و به دراکو اصرار میکنه که دامبلدور رو بکشه!!اما به علت ترسو بودن آقای دراکو مالفوی سوروس اسنیپ با طلسم مرگبار(آواداکادوورا)دامبلدور رو میکشه!!!!!(ولی خب دلیلش موجه بوده!!)در همین وقت هری اسنیپ رو میبینه و اونم یه دنیا برای دامبلدور غصه میخوره!!

   واای!!!چه طور بود؟

خوب نوشتم؟؟؟

پس نظر بدین دیگه!!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:7 توسط helia potter| |

در این داستان هری پاتر ۱۵ ساله رو میبینیم که دوباره به خونه ی دورسلی ها برگشته.در تابستون قبل از مدرسه هری با دادلی دورسلی،پسر خاله ی لوسش توی پارک دعواش میشه(این پسر خاله ی بی شعورش جلوی همه به مادر هری توهین میکنه)هری هم عصبانی میشه و با چوبدستی جادوییش به دادلی حمله میکنه.در همین وقت یه دسته دیوونه ساز  به سمت اونا میان و بهشون حمله ور میشن.خلاصه هری با هزار جور بدبختی دادلی رو نجات میده و پیش دورسلی ها میبره.اونا هم حسابی با هری دعوا میکنن!!!(حالا بیا و خوبی کن!!)

  همون شب هری از خونه ی دورسلی ها میره و بقیه ی تابستون رو پیش اونا میگذرونه.اون بعد از مدت های بسیار سیریوس بلک،پدر خونده ی عزیزشو میبینه!!!

  بعد یه عده به هری خبر میدن که تو وزارت خونه برای دامبلدور مشکلی پیش اومده و هری هم در دادگاهی که برای دامبلدور تشکیل داده بودن حضور پیدا میکنه.دادگاه دامبلدور رو تبرئه میکنه ولی طبق قانون وزارت خونه کسی رو میفرسته که بر هاگوارتز نظارت داشته باشه.خانم دلورس آمبریجاین مسئولیت رو به عهده میگیره.علاوه بر این به معلمی درس دفاع در برابر جادوی سیاه هم منصوب میشه.(بیچاره بچه های هاگوارتز!!)

   اون در آغاز ورود نحسش به کسی سخت نمیگیره اما بعد از این که جا پاشو سفت میکنه شروع میکنه به نصب قانون های جدید.اون با آرگوس فیلچ سرایدار مدرسه گرم میگیره و اونو مجبور میکنه که هر روز یه تعداد از تابلو های داخل هاگوارتز رو برداره و به جاش چند تا تابلوی دیگه بذاره که رو هر کدومش یه قانون نوشته شده.آمبریج هر کسی رو که از قوانینش سر پیچی کنه رو به شدت تنبیه میکنه.حتی جرئت میکنه که از کار سبیل تریلانی ، معلم درس پیشگویی ایراد بگیره و اونو بیرون کنه ولی با وساسط  پروفسور مک گونگال تریلانی اخراج نمیشه.

   از اون طرف هری هر شب کابوس های عجیبی رو در مورد ولدمورت،سیریوس بلک و آقای ویزلی میبینه و این خوابا اونو نگران میکنه.اون با کمک رون و هرمیون در اتاق ضروریات کلاسی رو تشکیل میده و در اون به همه ی دوستانش یاد میده که چه طور باید با مرگخوار ها مبارزه کرد.از جمله بچه هایی که در کلاس های هری شرکت داشتن  لونا لاوگود،نویل لانگ باتم،جینی و فرد و جورج ویزلی و چو چانگ بودن.(خیلی ها بودن اینا از همه مهم ترن!!)در این کلاس هری کم کم متوجه میشه که داره به چو چانگ علاقه مند میشه و خود چو هم همچین احساسی به هری داشته!

  از اون طرف آمبریج به دراکو مالفوی،ویسنت کراب و گریگوری گویل دستور میده که با آرگوس فیلچ حرکات هری رو زیر نظر بگیرن.اونا موفق نمیشن تا زمانی که وقتی چو چانگ قصد ورود به کلاسو داشته اونو گروگان میگیرن و  مخفیگاه هری اینا لو میره!!!بعدش هم هری و چو روابطشون با هم به هم میخوره!!!ولی هنوز چند تا از دوستای هری مونده بودن و حاضر بودن با اون به جنگ مرگخوار های ولدمورت برن.اون ها برای راحتی از شر آمبریج اونو با حقه ای به داخل جنگل میبرن و به سانتور ها تحویل میدن!!.اون ها به دنبال گویی میگشتن که در اون یه پیشگویی گفته شده بود.(این پیشگویی هشداری برای ولدمورت بود که میگفت پسری در اواخر جولای به دنیا میاد که تو رو در آینده نابود میکنه)و منظورش هم هری بوده.هری گوی رو پیدا میکنه ولی در همون وقت لوسیوس مالفوی و بقیه ی مرگخوار های ولدمورت به هری و دوستاش حمله میکنن.اما سیریوس بلک و ریموس لوپین به کمک اونا میان.در این جریان بلاتریکس لسترنج که یکی از زندانی های فراری آزکابان  بوده پیداش میشه و پسر عموش سیریوس بلک رو میکشه!!!(بلاتریکس لعنتی!!)هری هم به دنبال خونخواهی سیریوس  تصمیم به قتل بلاتریکس میگیره تا این که ولدمورت پیداش میشه و در صدد کشتن هری بر میاد بعد دامبلدور هم  پیداش میشه هری رو نجات میده!!!

  به گفته ی خود هری این سال غم انگیز ترین سال تحصیلی در هاگوارتز بوده!!!!

   امید وارم خوشتون اومده باشه.....فقط جون هری نظر بدین!!!!!!!

   


برچسب‌ها: داستان های هری پاتر
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 11:53 توسط helia potter| |

در این داستان هری پاتر ۱۴ ساله وارد دنیای نوجوونی  خودش شده یا به عبارت دیگه بهش هری کوچولو نمیگن!!!!!!!!!!

  هری تعطیلات تابستانی خودشو در خونه ی ویزلی ها میگذرونه و کلی هم دور از چشم دورسلی ها کیف میکنه.اما این سر آغاز یه ماجرای وحشتناک میشه.هری مدام کابوس ولدمورت و دم باریک و یه مرد دیگه رو میبینه که میخوان اونو بکشن.این وضعیت همین جوری میگذره تا این که مسابقات جام جهانی کوییدیچ آغاز میشه و هری با ویزلی ها به محل برگزاری مسابقه میرن.و در اونجا با ریماس دیگوری و پسرش سدریک آشنا میشن.خلاصه مسابقه شروع میشه و بعد هری برای اولین بار بهترین بازیکن کوییدیچ دنیا رو میبینه:ویکتور کرام!!!!!!

    بعد از مسابقه در حالی که همه داشتن خوش میگذروندن مرگ خوار های ولدمورت پیداشون میشه و همه جا رو به آتیش میکشن هری هم تا میاد فرار کنه بین جمعیت له میشه و از حال میره.وقتی به هوش میاد مردی رو میبینه که کمی اونور تر یه جادویی رو اجرا میکنه که علامت تاریکی (نماد مرگخوارهای ولدمورت)ظاهر میشه خلاصه هرمیون هری رو پیدا میکنه و همه چیز تموم میشه.

صبح روز بعد هری در حالی که توی قطار بوده به سیریوس بلک نامه مینویسه و جریان خوابشو و علامت تاریکی رو برای اون میگه.وقتی همه به هاگوارتز میرسن دامبلدور به همه میگه که امسال هاگوارتز میزبان دو تا از مدارس جادوگری دیگس که برای شرکت در مسابقات جام جادوگری سه گانه به اون جا اومدن.طبق قوانین هیچ دانش آموز زیر سن ۱۷ سالی نمیتونه تو مسابقه شرکت کنه(حقا که نامردیه!!!!!)بعد دامبلدور میگه  که تا آخر هفته هر کی میخواد شرکت کنه اسمشو توی جام  انتخابگر بندازه.از مدرسه ی دارمسترانگ ویکتور کرام و از مدرسه ی بابتون فلور دلاکور اسمشو توی جام میندازه.از هگوارتز ذهم سدریک اسمشو میندازه.

  استاد دفاع در برابر جادوی سیاه اون سال الستر مودی بوده.اون دائما در کلاساش راجب ولدمورت حرف میزنه و این هری رو به شک میندازه!!آخر سر هم  اسم فلور و سدریک و ویکتور هم در میاد که هیچی.یه آدمی هم اسم هری رو میندازه تو جام و طبق قوانین هری هم چاره ای جز قبول کردن نداره!!!

   از اون به بعد همه ی عالم و آدم توی هاگوارتز با هری بد میشن حتی رون!و مدام همه هری رو اذیت میکنن.دراکو مالفوی هم تو این وضعیت ده برابر قبل به هری زخم زبون میزنه.تنها کسی که با هری خوبه سدریکه و اون همش به هری کمک میکنه تا مشکلات مختلفشو حل کنه.تا این که کریسمس میاد و در مراسم رقص سدریک با یه دختر به اسم چو چانگ میرقصه.در حالی که هری بیچاره از ته دل چو رو دوست داشته.رون ویزلی هم از ته دل از ویکتور کرام که با هرمیون میرقصیده متنفر میشه!!

   در روز آخر مسابقات جام جادوگری هری در وسط مسابقه متوجه میشه که ویکتور کرام طلسم شده و فلور دلاکور هم به طرز مرموزی از مسابقه محو میشه.سدریک هم توی دردسر میفته وهری هم اونو نجات میده بعد اونها جام آتش رو پیدا میکنن و سدریک به هری میگه که چون منو نجات دادی تو برو جام رو بگیر و هری هم میگهخ با هم اینکارو انجام میدیم در همین لحظه هری خودشونو وسط یه قبرستون میبینه بعد دم باریک پیداش میشه و سدریک رو میکشه!!بعد با خون هری و گوشت دست خودش و استنخوان های تام ریدل پدر لرد ولدمورت رو احیا میکنه.در همون وقت مرگخوار های ولدمورت هم پیداشون میشه.بعد ولدمورت هم با هری دوئل میکنه و از اشعه ی چوبدستی ولدمورت روح کسایی که اون با بیرحمی اونا رو کشته بوده بیرون میاد:لی لی و جیمز پاتر-سدریک دیگوری-بارتی کراوچ پدر و چندتای دیگه.بعد اونها لحظه ای ولدمورت رو متوقف میکنن و هری در این فاصله  با جسد سدریک از طریق جام فرار میکنه.بعد آخر سر هویت واقعی الستر مودی کشف میشه.اون بارتی کراوچ پسر و یکی از مرگخوارهای ولدمورت بوده.بعد هم دامبلدور مراسم عزاداری سدریک رو برگزار میکنه و راجب نجابت و فداکاری اون برای همه حرف میزنه

   بعد هم مثل همیشه                         گریفندور برنده میشه

    امیدوارم از کارهای سدریک درس خوبی گرفته باشین...فقط به خاطر اونم که شده نظر بدین.


برچسب‌ها: داستان های هری پاتر
نوشته شده در یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ساعت 18:26 توسط helia potter| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست