هری پاتریست ها
این وبلاگ درباره داستانها و فیلم های هری پاتر و مخصوص همه ی هری پاتریست هاست!
همون شب هری از خونه ی دورسلی ها میره و بقیه ی تابستون رو پیش اونا میگذرونه.اون بعد از مدت های بسیار سیریوس بلک،پدر خونده ی عزیزشو میبینه!!! بعد یه عده به هری خبر میدن که تو وزارت خونه برای دامبلدور مشکلی پیش اومده و هری هم در دادگاهی که برای دامبلدور تشکیل داده بودن حضور پیدا میکنه.دادگاه دامبلدور رو تبرئه میکنه ولی طبق قانون وزارت خونه کسی رو میفرسته که بر هاگوارتز نظارت داشته باشه.خانم دلورس آمبریج اون در آغاز ورود نحسش به کسی سخت نمیگیره اما بعد از این که جا پاشو سفت میکنه شروع میکنه به نصب قانون های جدید.اون با آرگوس فیلچ سرایدار مدرسه گرم میگیره و اونو مجبور میکنه که هر روز یه تعداد از تابلو های داخل هاگوارتز رو برداره و به جاش چند تا تابلوی دیگه بذاره که رو هر کدومش یه قانون نوشته شده.آمبریج هر کسی رو که از قوانینش سر پیچی کنه رو به شدت تنبیه میکنه.حتی جرئت میکنه که از کار سبیل تریلانی ، معلم درس پیشگویی ایراد بگیره و اونو بیرون کنه ولی با وساسط پروفسور مک گونگال تریلانی اخراج نمیشه. از اون طرف هری هر شب کابوس های عجیبی رو در مورد ولدمورت،سیریوس بلک و آقای ویزلی میبینه و این خوابا اونو نگران میکنه.اون با کمک رون و هرمیون در اتاق ضروریات کلاسی رو تشکیل میده و در اون به همه ی دوستانش یاد میده که چه طور باید با مرگخوار ها مبارزه کرد.از جمله بچه هایی که در کلاس های هری شرکت داشتن لونا لاوگود،نویل لانگ باتم،جینی و فرد و جورج ویزلی و چو چانگ بودن.(خیلی ها بودن اینا از همه مهم ترن!! از اون طرف آمبریج به دراکو مالفوی،ویسنت کراب و گریگوری گویل دستور میده که با آرگوس فیلچ حرکات هری رو زیر نظر بگیرن.اونا موفق نمیشن تا زمانی که وقتی چو چانگ قصد ورود به کلاسو داشته اونو گروگان میگیرن و مخفیگاه هری اینا لو میره!!!بعدش هم هری و چو روابطشون با هم به هم میخوره به گفته ی خود هری این سال غم انگیز ترین سال تحصیلی در هاگوارتز بوده!!!! امید وارم خوشتون اومده باشه.....فقط جون هری نظر بدین!!!!!!!
)
![]()
این مسئولیت رو به عهده میگیره.علاوه بر این به معلمی درس دفاع در برابر جادوی سیاه هم منصوب میشه.(بیچاره بچه های هاگوارتز!!
)
)در این کلاس هری کم کم متوجه میشه که داره به چو چانگ علاقه مند میشه و خود چو هم همچین احساسی به هری داشته!![]()
!!!ولی هنوز چند تا از دوستای هری مونده بودن و حاضر بودن با اون به جنگ مرگخوار های ولدمورت برن.اون ها برای راحتی از شر آمبریج اونو با حقه ای به داخل جنگل میبرن و به سانتور ها تحویل میدن!!
.اون ها به دنبال گویی میگشتن که در اون یه پیشگویی گفته شده بود.(این پیشگویی هشداری برای ولدمورت بود که میگفت پسری در اواخر جولای به دنیا میاد که تو رو در آینده نابود میکنه)و منظورش هم هری بوده.هری گوی رو پیدا میکنه ولی در همون وقت لوسیوس مالفوی و بقیه ی مرگخوار های ولدمورت به هری و دوستاش حمله میکنن.اما سیریوس بلک و ریموس لوپین به کمک اونا میان.در این جریان بلاتریکس لسترنج که یکی از زندانی های فراری آزکابان بوده پیداش میشه و پسر عموش سیریوس بلک رو میکشه!!!![]()
![]()
![]()
(بلاتریکس لعنتی!!)هری هم به دنبال خونخواهی سیریوس تصمیم به قتل بلاتریکس میگیره تا این که ولدمورت پیداش میشه و در صدد کشتن هری بر میاد بعد دامبلدور هم پیداش میشه هری رو نجات میده!!!![]()
![]()
![]()
![]()

برچسبها: داستان های هری پاتر
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

