هری پاتریست ها

این وبلاگ درباره داستانها و فیلم های هری پاتر و مخصوص همه ی هری پاتریست هاست!

هری رون و هرماینی خسته و خوابالو از موزه ی مدال ها  اومدن بیرون.هری با نگرانی گفت:میدونینی چی واقعا منو نگران میکنه؟اینکه مدال گم شده متعلق به ریدل بوده...و ریدل هم کسی جز ولدمورت نیست!

رون با بدخلقی گفت:هری خیلی خوشت میاد از اسم ولدمورت که هی راه میری و تکرارش میکنی؟؟

هرماینی با تمسخر گفت:بس کن دیگه رون!ترس از یه اسم فقط باعث افزایش ترس از اون شخص میشه!!چه قدر تو خرافاتی هستی!!

هری گفت:بسه دیگه!!حالا دیگه با هم دعوا نکنین!!بیاین بریم بخوابیم

و هر سه راهی خوابگاه گریفندور شدن.

***************************

در دفتر اساتید همه جمع شده بودن.دامبلدور رو به همه ی اساتید گفت:خب....ما همه میدونیم که این وضعیت خیلی جدی و خطرناکه!!اون یادداشت و خون های توی بطری و لباس های  پاره....و طبق چیزی که خانوم مک گونگال برای من تعریف کرد ....نتیجه گرفتم که گلن دیویس واقعی کشته شده و اون مهاجمی که به قلعه اومده بوده معجون مرکب خورده بوده....فقط باید بفهمیم چرا اومده بوده به قلعه؟؟و برای این کار...متاسفانه باید برنامه های جانبی مدرسه از جمله مسابقه رقص رو حذف کنیم!!

این بار پروفسور تریلانی بود که بلند شد و با صدای بلند گفت:نه پروفسور دامبلدور!!شما در اشتباهین!!توی گوی بلورینم دیدم که این اتفاق نمی افته...در ضمن جوان خوشگلی در حال اومدن به هاگوارتزه....و فردا اینجا میرسه!!

مک گونگال :قراره آقای ویکتور کرام بیان اینجا!!ایشون همراه رقص دوشیزه گرنجر هستن!!اگه مسابقه رو لغو کنیم که نمیشه....

اسنیپ فیلت ویک پروفسور وکتور و پروفسور بینز هم همین نظرو داشتن.

در نهایت دامبلدور گفت:سیار خوب!پس من شخصا باید به کارا رسیدگی کنم در این صورت....خانوم مک گونگال من همه ی کار های مسابقه ی رقص رو به شما میسپارم!!

مک گونگال با چرب زبونی گفت:حتما جناب مدیر!!روی من حساب کنین!!

به این ترتیب دامبلدور تصمیم گرفت که  از مدرسه برای مدتی بره تا به کار های گلن دیویس رسیدگی کنه!!

******************

صبح که شد.هرماینی با عجله از خواب بیدار شد و ردای مدرسه رو پوشید و موهاش رو هم درست کرد....بعد هم کمی آرایش کرد و با عجله به سمت دفتر مک گونگال راه افتاد.وقتی که به نزدیکی در رسید یه کاغذ سخنگو جلوش سبز شد و گفت:دوشیزه گرنجر...لطفا تشریف ببرین به حیاط!!

هرماینی هاج و واج مونده بود.با این همه با توجه به حرف نامه سخنگو به حیاط رفت.حیاط خالی خالی بود.هرماینی به ساعت بزرگ قلعه نگاهی انداخت.ساعت ۷ بود.هیچ کدوم از بچه های هاگوارتز ساعت ۷ بیدار نبودن مگه الیور وود که روی تاکتیک های کوییدیچ کار میکرد.به هر حال الیور هم اون روز استثنائا خواب بود.

هرماینی خوب همه جا رو نگاه کرد...چپ....راست....بالا...قسمت غربی و شرقی و شمالی و جنوبی قلعه....هیچ چیز نبود!!کم کم هرماینی داشت نا امید میشد که....صدای آب دریاچه ی هاگوارتز رو شنید.خیلی تعجب کرد چون این دریاچه هرگز موج بر نمیداشت که صدایی هم بخواد ازش در بیاد.هرماینی از روی یکی از ایوان های قلعه دریاچه رو نگاه کرد....غرش شدید آب خیلی واضح بود....ناگهان یه تیر چوبی بلند از آب بالا زدو به دنبال اون باد بان های بزرگ سفید با نمادهای پیچ در پیچ بالا اومد.طوری که هرماینی از شدت جا خوردگی جیغ کشید!!!!!

بعد یه کشتی بزرگ روی آب اومد و به سمت جلو حرکت کرد.نزدیک خلیج کوچکی که کنار هاگوارتز بود پهلو گرفت و...هرماینی دیگه چیزی ندید...سعی کرد بیشتر  خم بشه تا ببینه چه خبره...حدودا ۱۵ دقیقه ای با خودش کلنجار رفت و بعد صداهای عجیب پشت سرش رو شنید.مک گونگال اومده بود و به زبان عجیبی حرف میزد که با انگلیسی هم قاطی شده بود.هرماینی به مک گونگال خیره شد.زبانی که اون حرف میزد به بلغاری خیلی شباهت داشت.که البته انگلیسی هم قاطیش بود!!بعد هرماینی چند درجه نگاهشو به سمت چپ مک گونگال منحرف کرد و بعد پسر قد بلند و درشت هیکلی رو دید که لباس های گرم و کلفتی پوشیده بود!!هرماینی تعجب کرد...چون هاگوارتز مثل ریگ بیابون داغ بود...با اینکه تازه پاییز شده بود ولی اینطور بود.

هرماینی دوباره به پسره نگاه کرد.اول فکر کرد که اون روسی هستش ولی بعد که ته ریش مشکی و موهای مشکیش رو دید فهمید در اشتباهه.اکثر روس ها بور و طلایی بودن.

مک گونگال یهویی به او اشاره کرد:دوشیزه گرنجر...لطفا بیاین اینجا!!

پسری که پیش مک گونگال بود نگاهش کرد.مک گونگال گفت:آقای کرام!!ایشون دوشیزه هرماینی گرنجر هستن!!همراه رقص شما!!و دوشیزه گرنجر...این آقای جوان ویکتور کرام همراه جدید رقص شما هستن....حالا تنهاتون میذارم که با هم صحبت کنین.آقای کرام با انگلیسی آشنایی دارن... بیشتر از یه کمی...ولی خب....با دقت باید به حرفاشون توجه کنین!!ایشون اهل بلغارستان هستن.

و بعد رفت.

ویکتور کرام به هرماینی خیره شد.هرماینی بد جوری معذب شد...طوری که حس کرد حسابی قرمز شده.

ویکتور با لهجه ی عجیب و غریبی گفت:از....دیدنیییییییییت خوشیحالم  هرم-آیو-نی!!(توجه:من سواد نوشتن دارم!این لهجه ی کرام هستش)

هرماینی لبخند زد:

-من هم همینطور ویکتور....

ویکتور بی رو دربایستی گفت:خییلی خوشیگل هستیی هرم-آیو-نی!!

هرماینی:ممنون تو هم....خیلی خیلی....خوشتیپ هستی!!

کرام خندید.و گفت:میرسی!(من ترجمه میکنم:یعنی مر۳۰)

هرماینی پرسید:تو اهل کجا بودی!؟

کرام جواب داد:بلغارستان!!جای خوبیه!!اگه ایشتیباه نکنم تو اهل اینگلیلیس هیستی!!(ترجمه:بلغارستان جای خوبیه!اگه اشتباه نکنم تو اهل انگلیس هستی!!من موندم این کرام بلغاریه یا افغانی حرف میزنه)

هرماینی گفت:بله!!!

و اضافه کرد:بیا ویکتور بیا بریم تو....بیا...

ویکتور گفت:ممنونم هرم-آیو-نی!!

و بعدش......

اوه نه!!الان جاش نیست!!بقیه ش مال فصل ۷ هستش!!!اگه نظر نذارین فصل ۷ رو نمیبینین!!!!!!!خخخخخ

جـــــــــــــــــــــــــــــــــــدی گفتمااااااااااااااا!!!خصوصا تو ســــــبا.ش!!!

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:6 توسط helia potter| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست